این دوربین لعنتی …




صدای موسیقی خواب صبحگاهی ام را بر هم زد ، تا چندی پیش جزو موسیقی های مورد علاقه ام بود اما اکنون چنان از آهنگش بی زارم که می خواهم سر به تن خواننده اش نباشد که هر روز صبح بهترین لحظات زندگی ام را از من میگیرد و شیپور بیدار باش می زند که ای غافل ! زندگی دوباره شروع شد و تو دوباره متولد شدی ؛ پس شمشیرت را تیز کن و به جنگ زندگی برو !
آهسته آهسته آماده می شدم و در حالی که صورتم را اصلاح می کردم ، به خواب عجیبی که دیشب دیده بودم فکر می کردم …
… در بیابان بودم و دنبال آب ، پس از جست و جوی فراوان به چشمه ای رسیدم ، همین که آمدم تا آبی بنوشم تصویر عجیبی در آب دیدم ، باورم نشد و برگشتم تا با چشمان خودم ببینم ؛ درست بود ! یک غول شش سر که بجای چشم چشم دو ابرو ، بر روی هر سرش یک فقره دوربین مدار بسته با تمام محتویات وجود داشت و در قسمت فوقانی آن ها یک دوربین عکاسی نصب شده بود که با هر فلش که می زد مرا به کیلومتر ها آن طرف تر پرتاب می کرد و من هم وسط بیابان شنا کنان از دست او فرار می کردم .
در همین فکرها بودم که یکهو . . .


  شارژ ریش تراش محترم تمام شد و مجبور به استفاده از یک وسیله ی غیر شرعی به نام تیغ شدم .
به اتاق رفتم تا لباسم را عوض کنم و آماده ی رفتن شوم ؛ اما لحظه ای چشمم به وب کم افتاد و سریع و دستپاچه لباس ها را جمع کردم و به نقطه ای دور از چشم ایشان لباس هایم را پوشیدم  . احساس می کردم الان میلیون ها نفر در حال تماشای من هستند و من ، با استرس و دلهره خانه را بدرود گفتم و راهی شدم .
از خانه تا سر کوچه بیست قدم شمردم تا به سوپر مارکت غلام رسیدم . آقا غلام هم تا من را دید طبق عادتش شیر کاکائو و کیک را روی پیشخون گذاشت ، منم هزار تومن بهش دادم و بدون اینکه حرفی بین ما رد و بدل بشه به اندازه بقیه پول بهم آدامس داد . اومدم مثل هر روز با سکوت از مغازه خارج بشم که متوجه یک نوشته روی شیشه مغازه شدم : ” این مغازه مجهز به دوربین مدار بسته می باشد” به سمت آقا غلام برگشتم و گفتم : “شما هم بله ؟ ”  آقا غلام هم خندید و با افتخار گفت : “بله !  مگه چیمون از بقیه کمتره ؟ تازه اورجیناله ! ساخت چین ؛ حرف نداره  … ”
دیگه به حرفاش گوش نمی دادم ناخوداگاه دست هایم شروع به لرزیدن کرد و با فریادی عربده مانند شیر کاکائو را بر زمین انداختم و فقط فرار کردم …
به کنار اتوبان رسیدم و همانند شهروندان جهان سومی به جای پل عابر پیاده ، عرض اتوبان را طی کردم . به آن سمت اتوبان که رسیدم از شانس خوبم یک ماشین همزمان با من رسید و گفت : ” مترو ؟ ”
داخل ماشین که شدم با دو اختراع بزرگ جامعه بشری ؛ یعنی هندزفری و شهریار قنبری کمی آرام شدم . همینطور که زیر لب زمزمه می کردم “غزل بگو به سادگی ، بگو زنده باد زندگی” ؛ و به فضای سبز و دیوارهای سبز و مشکی شهر نگاه می کردم ، چشمم به دوربین کنترل ترافیک خورد و دوباره تن و بدنم لرزید ؛ اما این بار راهی برای فرار نداشتم و تحمل کردم تا به مقصد برسیم .
آلرژی خاصی به دوربین پیدا کرده بودم ، نمیدونم بابت خواب دیشب بود یا واقعا اطرافم داره یه خبرهایی میافته ؟! هرچی بوده و هست من امروز باید ادامه می دادم و می جنگیدم ؛ برای زندگی کردن و زنده موندن ، شمشیرم تیز و برنده ، آماده ی برخورد قاطع با غول شش سر هتاک بود ؛ پس ، از پله های مترو با سری بالا و سینه ای محکم تر از سپر به سمت پایین رفتم ، به دوربین های مترو توجهی نمی کردم یا حداقل سعی می کردم توجهی نکنم . ترس و اضطراب در وجودم پادشاهی میکرد و بر همه ی اعضای بدنم تسلط کامل داشت و من هم متعاقب آن نمی توانستم به چشم هایی که از پشت دوربین ها به من نگاه می کنند بی تفاوت باشم . دوربین های مترو را تحمل کردم تا بالاخره قطار رسید و سوار قطار شدم . خیالم راحت بود که اینجا دیگه دوربینی نیست ؛ پس این بار خودم را با یکی دیگر از اختراعات جامعه بشری به نام Bluetooth  سرگرم کردم ، بین اسم ها جذب اسم “دور و نزدیک” شدم . دو تا کاریکاتور واسش سند کردم و او هم در قبال آن چند عکس از اغتشاشات اخیر فرستاد و…
همین طور ادامه می دادیم که یک لحظه عکسی ارسال شد که قیافه اش برایم خیلی آشنا بود کمی دقت کردم و دیدم عکس خودم را دریافت کردم ! همین جا ! همین الان ! یعنی کی عکس گرفته ؟ آنقدر ترسیده بودم که حتی نتونستم زاویه ای که دوربین عکس گرفته را تشخیص دهم  . سریع بلند شدم و به وسط قطار رفتم ؛ کم کم داشت باورم می شد که امروز یک روز عادی نیست و حتما اتفاق خاصی میافته !
به دانشگاه رسیدم . وقتی داشتم نزدیک می شدم حواسم به هشت جهت بود که ناگهان چشمم به دوربین بالای ورودی دانشگاه افتاد و این بار قبل از ترس تعجب کردم که چه جوری تا حالا این دوربین را ندیده بودم ! سریع از ورودی رد شدم و وارد محوطه ی دانشگاه شدم ، اما مثل اینکه دوربین ها تمامی نداشت و تا دانشکده سایه ی سنگین شان را روی خودم احساس می کردم . پس از ورود به دانشکده سریع به سرویس بهداشتی رفتم تا حداقل از تنها مکانی که ظاهرا از دست این تک چشمان مزدور به دور است نفس راحتی بکشم و پس از آن خروج ناگهانی از منزل نیم نگاهی هم به چهره ی خود در من در آن پیدا (آینه سابق) بیاندازم ، اما ؛ ناگهان با دیدن خود قصد فرار کردم و پس از تصادف سنگینی که طی این فرار با در و دیوار سرویس بهداشتی محترم داشتم آرام شدم و فهمیدم که باز هم طبق معمول بابت استرس و ترس فراوان ، لبم یک فقره تاول زده و یه جورایی گاوم زایید …
من که از احوالات خود با خبرم همیشه یک ماسک همراه خودم دارم . ماسک را گذاشتم تا ضایعی تاول صورتم مشخص نشود . دیگر حوصله ی کلاس رفتن نداشتم و به خاطر همین تصمیم به برگشتن گرفتم ؛ ولی نه از طریق مترو ! یک ماشین دربست گرفتم و به سمت منزل حرکت کردم .
در مسیر به این فکر می کردم که امروز ، روز خاصی باید باشه یا یک روز مهم ، شاید هم آخرین روز زندگیمه که این همه بلا داره سرم میاد شاید هم …
هرچی که بود این روز نحس ؛ برای من داشت به پایان می رسید چون تا لحظاتی دیگر در خانه خواهم بود و هیچ خطری تهدیدم نمی کند . نرسیده به میدان هفت تیر ترافیک شدید بود و من هم که حوصله ام سر رفته بود از ماشین پیاده شدم تا کمی از راه را پیاده طی کنم . آرام از کنار خیابان می گذشتم که صدایی به گوشم رسید کمی دقت کردم و دیدم که ای داد بیداد از شانس ما امروز هم عده ای فرصت طلب دور هم جمع شدند و  در حال جنبش هستند . پارچه های سبز را کنار زدم و از کنارشان عبور می کردم و مسیر خودم را می رفتم که صدای دیگری شنیدم که می گفت : از اون فیلم بگیر ؛ ماسک داره ، لابد لیدره !
از سنگینی این حرف فقط سر جای خود میخ کوب شدم و به چرخش خود و دنیا دور هم نگاه می کردم که سنگینی باتوم هم به آن اضافه شد و …
وقتی به هوش آمدم در خانه ی غریبه ای بودم و آنها تعریف کردند که چه به سرم آمد و چه شد ولی من فقط به خانه فکر می کردم …
کلید را چرخاندم ، گویی کسی خانه نبود . چراغ را روشن کردم و  ناگهان : تولد … تولد … تولدت مبارک …
تولد می تونست برای روز پر هیاهوی من پایانی خوش باشد ؛ جشن به یاد ماندنی بود و کیک خوردنی ! پس اون احساسی که می گفت امروز روزی ویژه است دروغ نمی گفت . نوبت به باز کردن کادو رسید و اول از همه کادوی پدر و مادر عزیزم ؛ کادو را با چشمانی بسته باز می کردم . یک جعبه بود ، آن هم باز کردم و در کمال ناباوری با یک فقره دوربین آخرین مدل سونی چشم تو چشم شدم …