ولی افسوس . . .




زنگ بیدار باش موبایلم شروع به خواندن می کند . مانند هر روز گوشی را در دستانم میگیرم و دلم نمی آید این موسیقی که به نام معشوقه ام است را قطع کنم . منتظر میمانم تا موسیقی تمام شود و فقط به عکسش که روی زنگ بیدار باش موبایلم تنظیمش کرده ام ذل می زنم .

تقویم را باز می کنم و پایین 27 آذر می نویسم 1220 و دورش خط میکشم تا بدانم چند روز است که زندگی ام دلیل پیدا کرده .
بعد از سوار شدن در ایستگاه تهرانپارس به ایستگاه صادقیه رسیدم . پیاده می شوم و به سمت مقابل می روم .
مینا از راه رسید با لبخند سلامی کرد و گفت : " بازم دیشب خونه ی دوستت خوابیدی؟ "


همین طور که مواظب بودم تا قلبم با ضربان مورس گونه اش به مینا نگوید که در دلم چه می گذرد ، با خنده جواب دادم : " عجب سوال هایی می پرسی ها ! معلومه که آره ، وگرنه از همون تهرانپارس می رفتم دانشگاه . "

از علاقه اش به احمد شاملو و جلال آل احمد خبر داشتم ؛ به خاطر همین هر بار قبل از دیدارمان یکی از آثارشان را می خواندم و در موردش بحث می کردم تا توجهش به من جلب شود . اما در تمام این روزها هم آثار شاملو و هم آثار جلال تمام شده بود و پیدا کردن موضوعی که بتواند نگاهش را به من جلب کند کار سختی شده بود .

در تقویمم امروز را بعنوان روز موعود انتخاب کرده بودم تا یک بار برای همیشه حرف دلم را به او بگویم . باید بالاخره می گفتم تا این طلسم شوم ، این شب های پر از فکر خیال و صبح هایی که با دیدن عکسش دوباره این افکار زنده می شد و هر روزم را با وجود تکراری بودن امیدی می کرد برای ادامه ی زندگی ام پایان بیابد و به تنهایی دلیلی شود برای زندگی .






همیشه آرزوی موازی شدن مردمک هایم با این دو مردمک قهوه ای را بر دلم می گذارد . هروقت که به چشمهایی که از من دریغش می کند نگاه می کنم ترس از اینکه روزی برسد که به جرم عاشقی این سهم کوچک هم از من سلب شود آزارم می دهد .

ترس از اینکه من مطلوب او نباشم و این نعمت با هم بودن را هم از دست بدهم پاهایم را بسته و هر بار که به جدایی فکر میکنم روز موعود را عقب می اندازم و دوباره روز موعود دیگری را انتخاب میکنم .

و هر بار که روز های موعودم می گذرند امیدم نیز کم رنگ تر می شود ؛ زیرا کم تو جهی و بی توجهی او پررنگ می شود و شاید راست می گویند که " دوست داشتن بدون امید ، باز هم خوشبختی است . "  شاید !
در این افکار غوطه ور شده بودم که صدایی آشنا گفت : " ایستگاه تجریش " و من افسوس می خوردم که چرا دقایقی که کنار معشوق بودم را بیهوده گذراندم . ولی باز هم فرصتی باقی بود و در کلاس همیشه کنار هم می نشستیم چون من در این درس ها کمی از او وارد تر بودم و همیشه کمکش می کردم .

سر کلاس صداهای زیادی به گوشم می رسید : « خش خش کاغذهایی که مینا آنها را جابجا می کرد ، پاهایی که هر چند دقیقه یک بار آرام به زمین می کوبید ، تکان خوردن قلمش بروی کاغذ ، صدای تکان خوردنش روی صندلی ، صدای نفس کشیدنش و صدای ویبره ی مبایلش که فقط حسادتم را قلقلک می داد. »

همه ی این صداها شنیده می شد و صدای استاد و کلاس در میانشان گم بود و بر من تنها لبخندی روی لب عطا شد ، از بابت بودن در جوار معشوقه . . .

امروز روز 1257 است .

از جلسه ی امتحان بیرون می آید . لبخند بر لبانش غنچه کرده و مشخص است که در امتحان موفق بوده . به سمتم میاید می گوید : " داداشی بابت تمام زحماتی که توی این مدت بهت دادم ممنون . روزهای خوبی داشتیم کنار هم . امیدوارم هرجا که هستی موفق باشی "

منم انگار به حرفهایی که می زد دقت نکرده بودم گفتم : " خواهش می کنم ، این چه حرفیه؟ من وظیفمو انجام دادم . فعلا خدا حافظ تا موقع انتخاب واحد "
مینا و دوستاش خندیدن و من استرس داشتم تا بفهمم دوباره گافی دستشان دادم . مینا با لبخند همیشگی اش گفت : " داداشی مثل اینکه خوش گذشته یادت رفته ترم آخریم "

یادم نیست چجوری خداحافظی کردیم و دیگه چه اتفاقی افتاد .

امروز روز 2353 است .

با همان موسیقی و همان عکس همیشگی از خواب بیدار شدم تا آماده شوم و به سر کار بروم . با دیدن عکسش باز به زندگی امیدوار شدم . توی این مدت دیگه به این جمله اعتقاد پیدا کردم که « دوست داشتن بدون امید ، باز هم یک خوشبختی است »

ساعت 6 همان روز

فکر نمی کردم دوباره ببینمش . تصمیمو گرفتم و جلو رفتم چون می خواستم این بار بدون انتخاب روز موعود حرف دلم رو بزنم . با یک خانم مسن بود ، گویا مادرش است . پشت ویترین یک بوتیک در حال انتخاب مانتو بودند .  نزدیکش شدم . با دست چپش به یک مانتو اشاره کرد و برق حلقه ی در دستش مرا به 1096 روز پیش برد . روز خداحافظی . . .

نمی دانم بعد از این هم به آن جمله اعتقاد خواهم داشت یا نه !