صبر صبر صبر



این بردگی ، که بندگی می نامیم
دل نوشته ای بی ربط از زمین و زمانِ دل بی درد این روزهای من:

الحق که روزها می گذرند و حادثه ها ناجوانمردانه بر ما فرود می آیند . و این زندگیست که ما ناجوانمردان ، ناجوانمردانه ساختیم و آن را بر اکثیرت غریب به اتفاق تقدیر پرستان اجبار کردیم .
و این زندگی . . .
و این زندگی که از او جز نامی باقی نمانده و این بردگی ، که بندگی می نامیم و با افتخار می گوییم تمام عمر بنده بودیم . با افتخار روز را تا شب بندگی میکنیم تا لقمه ای شود در دهان  .
 و بی حرمت دهان هایی که لقمه ها را باج می پندارند برای نهان ساختن حرف دل . . .
و این دل . . .
و این دل که به حصر عقل درآمده ! و برای آزادیَش باید دهان را یک طرفه کرد تا باجی واردش نشود و روز به روز نحیف شود . آنقدر نحیف که آب از عقل کشیده شود و عقل ، نحیف تر از تن گردد و آنگاه است که می توان به آزادی دل امید داشت .

قبل از طرح مساله صورت مساله پاک شده است و قبل از خواندن پاسخِ مساله ، با خودکار قرمز روی آن خط می کشند .

به نون و قلم قسم ، که این گفته ها توجیهات شاگردی نیست که می نالد و میگوید معلم حقم را نداد ، که من به عمر خویش ندیده ام جواب رها ساختن دل خط قرمزی باشد بر روی کرده و ناکرده ی آدمیزادی . . .  

چه خوش دل هایی که قیمت گذاری شدند و چه خوش چشم هایی که از ندیدن سو میگیرند . و چه خوش گوش هایی که نمی شنوند تا روزی مجبور به گفتن نباشند .



چه خوش روزهایی که به بی اعتمادی من و تو دامن زده اند و سود این بی اعتمادی برایمان تنها همان دودیست که دیگر تک هدفش فقط چشم من و تو نیست .
چه روزها که رسیدنشان عذاب است و گذشتن شان رنج و چه داشته ها که دلیل نداشته ها می شوند
حسرت یک روز بی لبخند سوری و دلتنگی برای یکی اخم واقعی بر دل نمانَــد امیدوار می شوم ، بودن یا نبودن تو پیشکش . . .