دانشجو می میرد !




پس از مدتها خاموشی ؛ با هزاران هزار امید و آرزو دوباره که به فعالیت دانشجویی برمیگردم ، شاید حتی فکرش هم به ذهنم خطور نمی کرد که تعریفِ دانشجو تا این حد دست خوش تغییر شده باشد . پس سری  به میعادگاه جمع آوری مقالاتِ به اصطلاح دانشجویی میزنم ! ویکی پدیا می گوید :
 " دانشجو از دو کلمه ی « دانش» و «جو» تشکیل شده است. وظیفه اصلی دانشجو جستجوی علم برای پیشرفت جامعه بشری و نیز شناخت بهتر از هستی می‌باشد. "
پس گویا من در اشتباه نیستم و این صدای فاصله هاست که گوش بیداران را کر کرده ! همیشه و همیشه یکی از دغدغه های اصلی فعالین دانشجویی جنگ با نابخردی به اصطلاح دانشجویانی ست که با دلیلی غیر از جستن دانش وارد جامعه ی دانشگاهی کشور می شوند . از یک سو عده ای با زمین و زمان در جنگند تا یک کرسی برای احقاق حقوق همین دانشجویان بدست بیاورند و در سوی دیگر عده ای که گویا در دنیایی دیگر زندگی می کنند با نگاه خیابانی و پاساژگونه به دانشگاه ورود می کنند .
معذرت می خواهم که دیگر نمی توانم شعار سپید بدهم و از دانشجوی بیدار و عزت و شرف بگویم ! که این حقیقت سیاه چونان طنابی به دور گردنم  پیچیده و امید را از من و دیگر همراهانم سلب کرده . نمی دانم صدای اعتراض و شکایتم را به گوش کدام ارگان و حزب و گروه و دسته باید برسانم ؟






می خواهم به همه ی آنانی که از بیداری دانشجو می هراسند مژده ای بدهم ! دانشجو در حال مردن است . چیزی نمانده که موج بی تفاوتی سیاسی – اجتماعی تابوت رسالت دانشجویی را به دوش بکشد و برایش حلوا بچرخاند . بی تفاوتی دانشجو مرگِ جنبش دانشجوئی را نزدیک میکند و شدت نابودی اندیشه را نشان می دهد . وقتی بی تفاوتی به میان می آید دیگر دردی احساس نمی شود . در اوج فریاد ها تنها صدای سکوت شنیده می شود و وقتی جنبش دانشجویی در کنار مبارزه برای روشنگری جامعه ، متاسفانه مورد تمسخر و بی تفاوتی هم صنفیانش قرار می گیرد ؛ دیگر هیچ انگیزه ای برای ادامه ی راه باقی نمی ماند و آنگاه است که تنها برای آسایش وجدانش می ایستد ، نه بیداری یارانش !

چه زیبا گفت مجید دری ؛ دانشجوی محروم از تحصیل که : " می خواستم بگویم سلام بر دانشگاه ، دیدم دانشگاه مشخصه های خاص خود را دارد و این محل بیشتر به دبیرستان شبیه است ، خواستم بگویم سلام بر دانشجو ، دیدم اینان بیشتر به محصل می مانند. پس – با عرض پوزش از بعضی – می گویم : آهای! با شمایم! آهای! شما که نمی دانم کیستید ، شادم که در این سال تحصیلی چون چهار سال گذشته در کنارتان نیستم و ننگ تحصیل در چنین محیطی را نمی خرم. شادم که اخراج شدم و به این تحقیرها تن ندادم. خوشحالم که تنهایم و دوستانی چون شما ندارم." و ما چگونه روزی چشم به چشم آنها می ایستیم و سر در گریبان خود نمی کنیم ؟

دوستان من ! این بار نه جهان ؛ که با نازیدن بر نام پر شکوه کوروش کبیر داعیه ی مدیریتش را در سر می پرورانیم ؛ بلکه دانشگاه بیمار و رنجور است ! دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست / اگر دردی زجانش برنداریم ناجوانمردی ست .*
آری بیمار است ! بی تفاوتی آفت هر جامعه ایست که دیگر مستحق نیست نام سالم را یدک بکشد . وقتی فرد امیدی به تاثیر گذاری و تعیین کنندگی نداشته باشد ؛ ناچاراً دچار این نوع احساس می شود و مشارکت در امور اجتماعی را ترک میکند و هر نوع حرکتی این چنینی را بی ثمر می شمارد . البته منکر این فرضیه هم نباید شد که جنس بعضی از این بی تفاوتی ها که باعث سکوت می شود با موردی که اکثریت درگیر آن هستند تفاوت دارد . گاهی سکوت و عدم مشارکت بدلیل شرایط ترس و استرس موجود رخ می دهد و باعث می شود که افراد در مقابل هرگونه فعالیت اجتماعی از خود واکنش منفی نشان دهند. (موتیسم انتخابی(
حال سوال اینجاست . اگر فرضیات مطرح شده را دلیل عدم مشارکت بدانیم ؛ این بی اعتمادی حاصل چه چیزی ست ؟ مگر جنبش دانشجویی عملی مرتکب شده است که باعث بی اعتمادی دانشجویان گردد ؟ قطعا خیر ! پس این عدم مشارکت و عدم همراهی در فعالیت های صنفی حاصل چه چیست ؟ چگونه می توان با این نابخردی ها مبارزه کرد ؟ چگونه می توان جلوی مرگ دانشجو و دانشگاه را گرفت ؟
این سوال ها را می نویسم برای یافتن پاسخاز یاران دبستانی ام تا بلکه جوابهایی داشته باشیم و از این مرگ زودرس و نا میمون جلوگیری کنیم .
به امید آن روز 

احسان نادرپور