سیرمونی

ساعت نزدیکای دو بود . . . هنوز نهار نخورده بودم و سخت گرسنه ام بود . . .
تو فیس بوک میام چرخی بزنم . . . یکی از صفحات عکس برنج زعفرانی میزاره که سه تا ته دیگ سیب زمینی کنارشونه . . . 
پایین تر که میرم کاریکاتوری می بینم که خانواده ی فقیری دارن شکم شان را با بوی غذای بالادستی ها سیر میکنن . . .
ناخودآگاه یاد خاطره هایی میافتم که از بد روزگار کم تکرار نشده و مثل کابوس همراهمه :

"وقتی همین قدر گرسنه به یک رستوران میری و زمانی که غذا رو میارن یک ژنده پوشِ محترم در کمال ادب میاد میگه من اونور خیابون نشسته ام اگر غذاتون اضافه اومد ممنون میشم برای من بیارید که ببرم خونه برای بچه هام "
اون موقع ست که سیر نمیشی ؛ سیرمونی میگیری !