13 آبان؛ دانش، آگاهی، درد


چهار روایت تا یک برداشت

روایت اول
آبان 1357 ، تهران
همه چیز از یک درد شروع شد. درست از لحظه ای که کارد به استخوان رسید و همه ی اعضای بدن درد را حس کردند. کودکان و نوجوانان پنجاه و هفت، آن روزها درد را چشیدند. آنها دیدند که چطور سفره شان هر روز و هر روز کوچکتر می شود و پدر شرمنده تر ! آنها دیدند که چگونه یک روز گوشت می رود و یک روز مرغ . دیدند که پدر چگونه از نابرابری اجتماعی و سرازیر شدن سرمایه ی ملت به جیب مبارک اجنبی ها می گوید. پدر از حقی می گفت که برای گرفتنش باید هزینه می داد. هزینه ای برای بزرگتر شدن این سفره . پدر سر سفره آگاهی را سرو کرد و فرزند در کنار دیگر بزرگترها حقِ پدر را طلب کرد . حقِ فردای خودش . اما فردای آن روز چیزی نماند جز تیترِ یک روزنامه ی اطلاعات : " زد و خورد خونین نظامیان با مردم "
و باز هم صحن دانشگاه تهران به دست مزدوران پهلوی به خون کشیده شد! فرمانداری گفت درگیری های آن روز تلفاتی نداشته، دولت اعلام کرد سه نفر کشته شدند، جبهه ی ملی این تعداد را بیش از 7 نفر اعلام می کند؛ خبرگزاری های متفرقه اما این تعداد را بین 8 تا 10 نفر متغیر می دانند و از آن سو آسوشیتدپرس بر روی عدد 20 مانور می دهد و دانشجویان حاضر در صحنه با وحشت، آمار شهیدان این جنایت را 65 نفر اعلام میکنند .




روایت دوم
آبان 1358 ، تهران
دانشجویان فعال ترین نیروهای انقلاب بودند و در همه ی عرصه ها حضور فعال داشتند. همه برای جهادی بزرگ، تمام قد ایستاده بودند تا زخم ها را التیام بخشند. شور التیام درد، انقدر شیرین بود که حتی بتواند زنبور را در ظرف عسل غرق کند.
نمایندگان دانشگاه های تهران، شریف، پلی تکنیک، ملی و علم صنعت در جلسه ای طرح حمله به سفارت امریکا را بررسی میکردند. حلقه ی علم و صنعت سازی جدا کوک می کند . آنها حمله به سفارت شوروی بعوان نماد چپ ها را در اولویت می بینند .
13 آبان 58 در کمتر از سه ساعت، سفارت تسخیر شد و امام بعدها از آن بعنوان انقلاب دوم یاد کرد . استعفای مهندس بازرگان شاید اولین شوک این اتفاق بود . اما شیرینی کشف 70 سندِ محرمانه از سفارت امریکا گویا لذت دیگری داشت. حلقه ی علم و صنعت که در ابتدا از این رویداد حمایت نکرد، زمانی که دانشگاه از مذهبی ها خالی و به جولانگاه چپ ها تبدیل شده بود پیشنهاد انقلاب فرهنگی را مطرح کرد. پس ابتدا علم و صنعت و بعد از آن دیگر دانشگاههای تعطیل شدند.



روایت سوم
آبان 1381 تهران
مدرسه ای در منطقه ی شش تهران و دانش آموزانی که برای پدر یکی از بچه ها پول جمع میکنند . پدر یکی از دانش آموزان بابت بدهی مدتی ست به زندان افتاده و دوستانش بسیج شده اند تا لبخند را به یار دبستانی و و خانواده اش هدیه دهند . پول جمع می شود؛ و شیرینی این حرکت زیبا و التیام این درد انقدر گوارا بود که خبرش در کل مدرسه بپیچد و بعد از یک گلریزان مفصل تر؛ دانش آموزان آزادی را به پدران دیگری هم هدیه دهند.


روایت چهارم
آبان 1391 تهران
منطقه ی چهار تهران و محله ای به نام خاک سفید ! سال 80 وقتی برای مبارزه با بزهکاری ها و فجایع آن منطقه، بولدوزرهای خبرسازِ آن روزها به جان خاک سفید افتاد؛ مسئولین فکر میکردند دیگر خبری از آن وقایع شوم نیست . در حالی که همه ی آن آشپزخانه ها و خرده فروش ها در خوشبینانه ترین حالت از زمین به زیر زمین رفته اند. و امروز در همه ی آن خانواده ها، کودکان و نوجوانانی وجود دارد که حتی از کوچکترین و بدیهی ترین حق یک شهروند، یعنی داشتن شناسنامه محروم اند! شاید اینگونه بهتر زمینه ی سوء استفاده از این کودکان محیا شود . بر خلاف کودکانِ فال فروش و دستفروش، این کودکان کارشان در نبود خورشید و روشنایی آغاز می شود و دانسته و ندانسته مجبور به فروش مواد مخدر می شوند . و این هنوز عمق فاجعه نیست . . .
در سیاهی های خاک سفید خانه ی علمی بنا شده که در آن یاران دبستانی دیروز که امروز دانشجو شده اند برای همین کودکان بصورت داوطلبانه، معلمی می کنند. درس می دهند و درس می گیرند تا نشان دهند هنوز روزنه ای امید در زندگی این کودکان وجود دارد. از خاک سفید و کودکانِ بی کتاب و بی شناسنامه اش گفتن شدنی نیست. پس برای بازدید از موزه ی درد، لطفا کمی به خیابان های شهرتان سر بزنید !


برداشت آخر
تاریخ را ورق زدیم و شما را با گوشه ای از وقایع اطراف آشنا کردیم تا در کنار هم اندکی به رسالت مان بیاندیشیم . و این سوالات که: در گذشته به حق، دانش آموز بودیم؟ و امروز به حق دانشجو هستیم؟
اینکه آموزشش ببینیم و یا جویایش باشیم شاید مسئله ی اول نباشد، ولی قطعا حرمت کلمه ی "دانش" بیش از این هاست . دانش و دانستن با آگاهی همراه می شود و آگاهی همواره درد را یدک می کشد . من و تو اگر این روزها درد را چونان دانش آموزان دهه ی 50 یدک نمی کشیم چگونه ادعای دانشجو بودن می کنیم و سرود یار دبستانی را با بغض می خوانیم ؟
من و تو اگر دردِ آگاهی را نچشیده باشیم، چگونه حرمت این صندلیِ شکسته ی کلاس درس را بدانیم. مگر میشود دانشجو بود و صدای سیلیِ نسیم آگاهی را بر صورت نشنید ؟ من و تویی که گاه رسالت را در مرده باد و زنده باد خلاصه کرده ایم هیچ گاه معنیِ آگاهی را نفهمیدیم و حرمت دانش را نگه نداشتیم !
بیایید به خون های ریخته شده ی سه ضلع دانش، آگاهی و درد در 13 آبان 57 ایمان بیاوریم و از تاریخ بیاموزیم، تا بیاموزانیم . 

________________________________________
چاپ شده در سومین شماره نشریه دانشجویی ورودی یک