رنگ تکرار

زندگی درست از همونجایی غیر قابل تحمل میشه که رنگ تکرار به خودش بگیره ! درست از همون موقع که بتونی حدس بزنی در آینده ی دور و نزدیک چه چیزی منتظرته یا اینکه اصلا تجربه ثابت کرده بعد از این اتفاق متقابلا فلان فاجعه در پیشه ! یا اینکه حداکثر تا هفته ی دیگه بیشتر این روند ادامه نداره . . . اصلا بزار خیالت رو راحت کنم حتی بعضی وقتا میتونی حدس بزنی که فردا چی میپوشه ! الان که زنگ میزنی اولین و دومین و سومین کلمه ش چیه ؟ لحنش چجوریه ؟ یا اصلا نه! همین لحظه همین ثانیه که جلوت ایستاده چه چیزی قراره بهت بگه

زندگی همینجاست که کسل کننده، تکراری، بدون هیجان و نشاط میشه. درست از همینجاست که علامت تعجب بی کاربرد ترین علامت نوشتاری میشه. 

درست از همونجا! ازهمون لحظه ای که میفهمی درست حدس زدی و باز یک اتفاق در حال تکرار شدنه بدون اینکه خواست تو درش دخیل باشه ؛ زندگی برات سخت که نه مسخره و بی دلیل میشه! 

اون موقع آدمای جدید زندگیت هیجان زده ات نمی کنن،
پست های خنده دار ژانر حالتو عوض نمی کنن،
نرم افزارهای جدید سر ذوق نمیارنت،
اکشن های جدید فیلم و عکس بهت چشمک نمیزنن،
برد تیم ملی بهت غرور نمیده و دیگه حتی اپلیکیشن جدید اندروید هم بهت هیچ حالی نمیده!

اونموقع شبیه اون آقای همسایه ی دائم الخمر توی مزرعه حیوانات میشی 
که همیشه یه جا ولو شده بود و سیگار گوشه ی لبش و شیشه ی عرق تو دستش بود و جلوی تلویزیون چرت می زد 
البته با این تفاوت که برای تو سیگار و عرقی در کار نیست و تلویزیون از آدمای بیرون برات خسته کننده تره

پای لب تابی و چرت میزنی . . . هر وقت هم لازم بود مثل ربات های از پیش برنامه ریزی شده لبخند میزنی، جوک میگی، احوال پرسی میکنی، تحلیل آبکی – سیاسی میکنی و پای یکی از نامه ها که به اینباکس‌ ت میان مینویسی اسم منم اضافه کنید 

به همین راحتی زندگی، آدمها، وقایع، احساسات، حرفها، کنایه ها، دوستیها، دشمنیها، دردها، رنجها، خوشی‌ها تکرار و تکرار و تکرار میشن و انگار قرار نیست تو دنیا، چیزی به پایان برسه


احسان نادرپور - جمعه - ۲۴ آبان ۱۳۹۲
نیم ساعت از زمان بیرون گذاشتن آشغال ها گذشته