هنوز كسي ما را نمي شناسد / تفاوت ما و اروپایی‌ها در برخورد با ایثارگران

گفتگوي مشروح  با دكتر محمد يزدان پرست دبيركل خانه ايثارگران :






احسان نادرپور / نويد شاهد: 
دکتر محمد یزدان پرست دبیرکل خانه مشارکت مردمی ایثارگران و استاد دانشگاه است. خانه ایثارگران سازمان مردم نهادی (NGO) ست که به گفته‌ی وی بازوی قدرتمند بنیاد شهید است. تمام 8 سال دفاع مقدس را در جبهه های جنگ حضور داشته و نام بردن از مناطق جنگی که در آن حضور نداشته از مناطق عملیاتی که رفته است برایش راحت تر است. بر روی درب دفترش نوشته شده، «بدون هماهنگی وارد شوید!» و به همین خاطر بارها و بارها مراجعین در میان مصاحبه‌مان وارد دفترش می‌شوند و هر کدام شان دردهای زیادی را یدک می‌کشیدند.
خیلی‌ها برای راهنمایی تشکیل پرونده به وی مراجعه می کردند و فصل مشترک همه‌ی آنها صورت های خسته و بی نشاط بود. کسانی که سرفه ساده شان با عذاب همراه بود و یا در نشستن و برخواستن باید متحمل درد می شدند. ولی همه‌ی اینها با خنده و نشاط و امید از خانه ایثارگران بیرون می‌آمدند.
 وی خودش جانباز هفتاد درصد است و از قربانیان سلاح شیمیایی اما می‌گوید اعتقادی به این درصد ها ندارد. او معتقد است هرکسی که در جبهه ها حضور داشته قربانی سلاح های شیمیایی شده است چون آثار این بمب ها به سادگی از منطقه پاک نمی‌شد و تمام منطقه آلوده بود. صحبت‌های وی در رابطه با فعالیت‌های خانه ایثارگران، وضعیت جانبازان و خاطراتش از دوران جنگ را در ادامه می‌خوانید:

خانه ایثارگران بازوی بنیاد شهید است
ما مرکز خدمات رسانی به ایثارگران و خانواده شهدا هستیم و به نوعی بازویی شده ایم برای بنیاد شهید که جلوی حجمه هایی که به بنیاد شهید می شود را  گرفته‌ایم. البته ما زیر نظر بنیاد شهید نیستیم و از آنها نه پولی می‌گیریم و نه بودجه‌ای ولی ما خودمان آستین هایمان را بالا زده ایم و با کار و درآمد زایی هزینه های اینجا را تامین می کنیم. به طور مثال ما به ایثارگران مشاوره حقوقی و درمانی می‌دهیم و با چند بیمارستان قرارداد بسته ایم که بتوانیم به جانبازان خدمات رایگان ارائه کنیم و مرتب به این بیمارستان‌ها برای با خبر شدن از وضعیت ایثارگران سرکشی می‌کنیم و مقدمات بستری آنها را فراهم می آوریم.

«لطفا بدون هماهنگی وارد شوید!»
خانه ایثارگران بیشتر در پی اشاعه فرهنگ ایثار و شهادت و تکریم ایثارگران و حفظ شان و شئون خانوادگی ایثارگران است. دیدگاه ما هم یک دیدگاه دولتی نیست چون ما سازمان مردم نهاد هستیم  و به همین علت سعی می‌کنیم با گویش و زبان خود ایثارگران با آنها برخورد کنیم. حالت‌ها و دیپلماسی ما حالت ها و دیپلماسی دولتی نیست. همان‌طور که بر روی درب هم نوشته شده است: «لطفا بدون هماهنگی وارد شوید!» کسی اینجا برای وارد شدن به اتاق من وقت نمی‌گیرد و هرکسی دوست دارد می‌تواند داخل شود و برای من فرقی نمی‌کند؛ چون همه برای ما محترم هستند.
 علت اینکه ما این NGO  را تاسیس کردیم این بود که خلاء بزرگی در جامعه ایثارگری مشهود بود و آن خلاء جانباز شناختی و ایثار شناختی در جامعه بود. اکنون پس از گذشت سه دهه از جنگ هنوز هیچکس آن‌طور که باید جانباز را نمی شناسد و مردم با آنها غریبه‌اند. یعنی قشری که از خود گذشتند تا دیگران بمانند و در آسایش باشند و زندگی کنند را کسی نمی شناسد. هنوز به بچه‌های ما درس دهقان فداکار را آموزش می‌دهند در صورتی که از هشت سال فداکاری ایثارگران کسی سخن نمی‌گوید. این یک عیب بزرگ است و متاسفانه هیچکس تا به امروز به دنبالش نبوده است. و این یک درد بزرگ است؛ دردی که متوجه جانبازان و ایثارگران می‌شود. درد جراحت جانبازان و ایثارگران، درد اسارت آزادگان و درد فقر و محرومیت و رزمندگان هم که به آن دردها اضافه شده است.

سر ایثارگران بی کلاه مانده
من همیشه هم می‌گویم تنها سری که در این کشور بی کلاه مانده سر رزمندگان است. همه هرکاری خواستند کردند و تنها سر این بچه‌هایی که تنها حامیان واقعی ولایت و کشورشان هستند. در هر صورت احساس میکنم شاید در یک جاهایی هدف دار کارهای حمایتی از ایثارگران شکل گرفت؛ اما خیلی جاها هم بعلت بی‌حوصلگی و بی‌سلیقگی مدیران نالایق بوده است. و این باعث شد جامعه ایثارگری به این سمت و سو بیاید. جامعه‌ای که خودشان ارزش بودند و هستند به سمت ضد ارزش‌ها و ناهنجاری‌ها بروند. یعنی در اصل آدرس ما را از کسی پرسیدند که نه راه را بلد است و نه مقصد را و آن فرد برای ما برنامه ریزی می‌کند و این یک خلاء بزرگ است و نه تنها وضعیت را بهبود نمی‌دهد بلکه جامعه هدف را تخریب هم می‌کند.
 من خودم چون سال 60 جانباز شدم از آن زمان، درگیر این مسایل هستم. بالاخره ما هم دوست داشتیم شهید بشویم ولی سعادت نداشتیم؛ چون شهدا سعادت داشتند که شهید شدند. ما ماندیم غرق در دنیا و گناه و حق را ناحق کردن . . .

12 هزار نفر عضو داریم
بعضی ها فکر می‌کنند کار فرهنگی صرفا به این است که یک بروشور، مجله یا روزنامه‌ای چاپ شود و یا مقاله‌ای ارائه شود. ما اگر بتوانیم یک ایثارگر را از فقر فرهنگی که در آن وجود دارد بیرون بکشیم کار بزرگی صورت گرفته است. اگر نگرش یک فرد را نسبت به کارهایش عوض کنیم، بزرگترین کار فرهنگی ست.
خانه ایثارگران خوشبختانه نزدیک به 12 هزار نفر عضو شناسنامه دار داریم. و مدارک آنها را در اختیار داریم که همه‌ی آنها با رضایت و رغبت عضو می‌شوند. و این 12 هزار نفر عضو ما بدون انجام هیچ کار اطلاع رسانی به اینجا آمدند و تنها سینه به سینه اینجا به ایثارگران معرفی شده است. یکی از ایثارگران که به اینجا می‌آید و خواسته اش انجام می‌شود و یا با اکرام با او برخورد می‌شود باعث می‌شود به دوستان خود هم اطلاع بدهد وجود چنین مکانی را و کم کم مراجعین افزایش پیدا می‌کند.



اقامه‌ی دعوا در لاهه
یکی دیگر از کارهایی که در خانه‌ی ایثارگران صورت گرفته این است که ما یک نشریه به زبان انگلیسی را تهیه کرده‌ایم و در راهپیمایی 22 بهمن پارسال در اختیار سفرای کشورهای خارجی قرار دادیم. کارهای فرهنگی را به جا هم انجام می‌دهیم به طور مثال در همین بولتن من بحث بیداری اسلامی را با عنوان بیداری الهی مطرح کردم و سخنان رهبری هم در کنارش آورده‌ایم.
راجع به به فرانس فان آنرات هلندی هم در این نشریه نوشته شده است که دلال فروش سلاح‌های هسته‌ای و میکروبی از 38 کشور اروپایی و 130 شرکت بین المللی به صدام بوده است. که این فرد به 16 سال حبس محکوم شده بود و ما توانستیم با رایزنی‌های خودمان با دادگاه لاهه 16 سال حبس وی را به 18 سال برسانیم. و اکنون این فرد در هلند در حال سپری کردن دوران محکومیتش است. احتمالا در آینده‌ای نزدیک هم برای اقامه‌ی دعوا به لاهه برویم ولی این بار نه علیه ایشان بلکه علیه کشورهای اروپایی که به ایشان پناه داده‌اند.
ما در مجامع داخلی و خارج از کشور شرکت حضور فعال داریم و سالی دو سه بار برای حضور در سازمان منع گسترش سلاح‌های شیمیایی و دادگاه لاهه، به هلند می‌رویم. و در مباحث مربوط به جانبازان شیمیایی فعال هستیم و فعالیت میکنیم و در کل سعی کردیم برادر خوبی برای بنیاد شهید باشیم.


دیگر خودمان بنیاد شهید شده‌ایم!
خیلی از این مسایل را البته تا الان به صورت رسانه‌ای عنوان نکرده بودم و علی رغم درخواست‌های صدا و سیما علاقه‌ای به طرح این موضوعات و سخن‌ها را نداشتم ولی حیف است مسئولین مربوطه به این کارها بها ندهند و یک تشکلی که به عنوان کمک به نهادهای همسوی دولتی فعالیت می‌کند را حمایت نکند. ما اینجا برای خودمان تبدیل به یک بنیاد شهید شده‌ایم. به ایثارگران از اقلامی مانند قند، برنج، شکر، روغن و... گرفته تا حقوق نقدی از 200 هزار تومان تا یک میلیون وام مسکن می‌دهیم. من سالی 20 تن برنج می‌خرم و در انبار نگه می‌دارم و برای ماه رمضان و محرم و شب عید بین اعضا تقسیم می‌کنم. من برای این کارها احساس می‌کنم با خدا معامله کرده‌ام و هزینه‌ی این فعالیت‌ها را از کسی نمی‌گیرم بلکه جای دیگری در شرکت کار می‌کنم و پولش را به اینجا می‌آورم و خرج این بچه‌ها می‌کنم؛ چون احساس می‌کنم برای خودم و برای دلم کار می‌کنم و به هیچکسی هم نیاز ندارم و از کسی هم جز خدا نمی‌ترسم.
 تا به این روز از کسی هم پولی بعنوان مشارکت مردمی نگرفتم با وجود اینکه پیشنهاد کمک از خیرین شده اما بالاخره نمی‌شود از هر کسی پول گرفت، چون شان و منزلت این بچه‌ها زیر سوال می‌رود و کوچک می‌شوند. مگر اینکه کسی یا ارگانی را بشناسیم کاملا که مثلا فلان وزارت خانه یا ریاست جمهوری و چنین نهادهایی کمک شود که البته چنین کمکی هم تا به امروز نشده است و تمامی هزینه هایمان تا به امروز با پول خودمان بوده است.
 چندی پیش هم یک هواپیما از بچه های ایثارگر و آزاده را به همراه خانواده‌هایشان به مشهد بردم. و آنجا هم علاوه بر اسکان به هرکدام شاخه گل های طلایی هدیه دادم. چون اعتقادم این است که شأن و منزلت این بچه ها بیشتر از این چیزهاست که به عنوان فرهنگ به خورد این عزیزان دادند؛ که هرچه ریش بلند تری داشته باشند و لباس ژنده تری پوشیده باشند صحیح‌تر است. که من هم دوست ندارم به این فضا ورود کنم.
ما دفاتر استانی مان هم فعال است و در نزدیک به 16 استان دفتر فعال داریم. به تازگی برای تک تک اعضا نامه فرستادیم که حداقل دو برگ از خاطرات‌شان و به علاوه‌ی عکس دوران جنگ و عکس فعلی‌شان را برای ما بفرستند که ما بتوانیم برای اعضای خودمان یک کتاب از اطلاعات ارزشمند درباره‌ی این عزیزان جمع‌آوری کنیم.
من خودم جانباز 70 درصد هستم ولی اصلا درصد را قبول ندارم، چون اعتقادم این است که حق بچه ها در کمیسیون ضایع می‌شود. من خودم 8 گلوله و 6 ترکش و دو گلوله 62 و یک گلوله 64 خورده‌ام و سال 67 هم در مجنون شیمیایی شدم. آن عکس شروع جنگ که نوجوان 13 ساله بودم را می‌بینید، و در پایان جنگ هم که دیگر بزرگ شده ام و ریش هایم دیگر درآمده است.

جنگ خوب نیست / به عنوان یک شهروند متعهد به جبهه رفتم
تنها نقطه‌ی برجسته ی زندگی من زمان جنگ است. البته این را بدانید که جنگ چیز خوبی نیست؛ جنگ خیلی اتفاق بدی ست که باید آرزو کنیم و از خدا بخواهیم که حتی دشمنان‌مان هم درگیر جنگ نشوند. و من افتخارم این است که بعنوان یک شهروند متعهد رفتم و سرنوشتم هشت سال در جنگ اینگونه رقم خورد شاید آن موقعی که 13 ساله بودم و به جنگ رفتم، احساسی این کار را انجام دادم و عقل به من حاکم نبود و درست نمی‌دانستم جنگ چیست؛ ولی در همانجا چون رشد کرده بودم و بعدها به بلوغ فکری رسیدم فهمیدم که کار عبثی نکردم و از اینکه احساسات مرا مجبور کرد به جنگ بروم و بعدها بفهمم چه کار خوبی انجام دادم، خوشحال باشم.

توانبخشی ایثارگران
ما در اینجا بیشتر در حوزه‌ی توانبخشی فعالیت می‌کنیم ، انجمن‌های قوی ورزشی را راه‌اندازی کردیم که دارای سایت هم هستند. مرکز ترک اعتیاد برای جانبازان و خانواده‌هایشان که معتاد هستند تدارک دیده‌ایم؛ و آنها را در آنجا بدون هیچ هزینه‌ای بستری می‌کنیم. یک سری کتاب و مجلاتی هم اینجا موجود است، که از جاهای مختلف می‌گیریم و بین اعضا تقسیم می‌کنیم. ما شعار نمی‌دهیم، ما کار میکنیم و بعد دیگران تازه می‌فهمند که در یک چنین جایی چنین کارهایی صورت گرفته است.
موارد زیادی داشتیم که بنیاد شهید استانها به ما نامه زدند که برای حل مشکل فلان جانباز اقدامی کنیم. و این به این علت است که ما به عنوان سازمان مردم نهاد می توانیم هر حرفی را بزنیم ولی نهادهای موازی بخاطر دولتی بودن نمی‌توانند هر کاری را انجام دهند. من الان بیشترین کارم محرومیت زدایی از قشر ایثارگران شده است. نامه می‌دهم که بروند وام یا مسکن بگیرند. برای حل مشکل‌شان با رییس جمهور و رییس مجلس مکاتبه می‌کنم و نکاتی را که در مورد قوانین وجود دارد به آنها گوشزد می‌کنم.
البته در سایت‌مان اصلا به این مسایل نمی‌پردازیم و بیشتر در حوزه اطلاع‌رسانی و ثبت خاطرات کار می‌کنیم چون دوست هم ندارم سایت سیاسی شود. همه جناح ها را دوست داریم ولی علاقه‌ای به ورود به اینگونه فعالیت‌ها ندارم.

تفاوت ما و اروپایی‌ها در برخورد با ایثارگران/  به حل مشکلات ایثارگران امیدوار شده‌ام
یک جانباز که اینجا می‌آید معمولا آشفته و سرخورده است. به من می‌گویند که فلان جا رفته‌ام به من بی حرمتی کرده‌اند. همین جانبازی که الان مشاهده کردید پزشک عمومی بود ولی بخاطر ناملایمتی‌ها به سراغ من آمده و درددل می‌کرد ولی وقتی از این دفتر بیرون می‌رود راضی برمی‌گردد؛ و من تاکنون نهادی موازی مانند تشکیلات خودمان ندیده‌ام. به نظر بعد از جنگ باید یک سری پرستار تحصیل کرده استخدام می‌شدند که پرستارها جواب این افراد را بدهند. این ها مریض هستند و فرد عادی نیستند.
تفاوت ما با اروپایی ها در این است که ما خیلی در خدمت‌رسانی به ایثارگران ادعایمان می‌شود ولی آنها بدون ادعا به این افراد خدمت می‌کنند. آنها به امثال ما Veteran می‌گویند که در فرهنگ‌شان به معنای کسی‌ست که می‌رود و دیگر برنمی‌گردد و شهید محسوب می‌شود؛ و اگر برگشت هم گویی برنگشته و Veteran محسوب می‌شود و ارزشی برابر دارد.
ولی متاسفانه عدم برنامه ریزی صحیح در جامعه ایثارگری باعث شده است که این مسایل پیش بیاید. الان جالب است عملکرد بد برخی آقایان در سنوات گذشته باعث شده است؛ در بعضی سیستم‌ها هم پرسنل آن و هم ارباب رجوع ناراضی باشند. چون کارمند فکر می‌کند آن حق و حقوقی که به وی باید بدهند را نمی‌دهند و آن را در اختیار جانباز قرار می‌دهند. و جانباز هم فکر می‌کند حق و حقوق او را به آن پرسنل می‌دهند و اینجا یک تضاد ایجاد شده است.
من البته با توجه به جلسه‌ای که با آقای شهیدی داشتم به حل اینگونه مشکلات امیدوارم و متوجه شدم ایشان فرد عاقل و کارآزموده ‌ایست که می‌تواند تیر خلاص را به تمامی مشکلات جانبازان شلیک کند. و حتما می‌تواند؛ چون هم نماینده‌ی ولی فقیه است و هم معاون رییس جمهور که این وحدت باعث می‌شود به آینده‌ی وضعیت جانبازان و خانواده شهدا امیدوار باشیم.
من فکر می‌کنم اینها بتوانند این مشکلات را حل کنند و در دولت تدبیر و امید هم با توجه به بازدیدهای اخیر و صحبت هایشان آینده‌ی خوبی را برای ایثارگران متصور هستم. البته همه اینها به شرطی‌ست که مشی گذشتگان تکرار نشود. چون اکثر چیزهایی که نوشته اند در موردشان اشتباه بوده است. در روز شاید ده پانزده جانباز و ایثارگر به این دفتر می‌آید و من سعی می‌کنم نظر آنها به بنیاد را تغییر دهم و آنها را به ادامه‌ی راه امیدوار کنم. ما اگر همین امروز به مردم برای کمک به ایثارگران فراخوان بدهیم کل مشکلات ایثارگران از صفر تا صد حل می‌شود و خود مردم می‌توانند این مشکلات را حل کنند. ما در خانه ایثارگران یکی دیگر از کارهای عمده‌مان شناسایی ایثارگران گمنام و رسیدگی به آنهاست تا این دسته از ایثارگران هم به حق و حقوق‌شان برسند.

شیمیایی در جزیره مجنون/ سی کیلومتر جنازه بر روی زمین بود
من از سال 60 تا 67 در جبهه بودم. یعنی از 13 سالگی تا حول و حوش21 سالگی ام در جنگ گذشت. در برج 4 سال 67 عراق به جزیره مجنون حمله کرد که ما هم در جزیره مجنون بودیم.
صدام در آنجا فقط شیمیایی زد. ارتش صدام از 30 کیلیومتری پشت سر ما را زد و شهید علی هاشمی که فرمانده‌ی ما بود هم در همان هلی بورد مجنون به شهادت رسید که جسدش را 4 سال قبل آوردند.
 از آنجا30 کیلومتر بین هویزه و مجنون را شیمیایی زدند تا خود مجنون البته خط اول را گازهای خواب آور و خنده آور زدند که رزمنده‌ها کشته نشوند و آنها را بتوانند به اسارت بگیرند. ولی بقیه بمب‌هایی که پشت سر ما و در خود مجنون زدند گازهای کشنده و خردل بود. وقتی صبح شده بود و ما به هوش آمدیم و می‌خواستیم فرار کنیم که اسیر نشویم؛ از گردان ما سه چهار نفر بیشتر زنده نمانده بودیم و همین سه چهار نفر هم تا آنجا که توانستیم اجساد را پشت یک ماشین انداختیم و خودمان هم با همان حالت گیجی که پس از هر چند قدم به زمین می‌خوردیم توانستیم سوار ماشین شده و از منطقه خارج شویم. جزیره مجنون دو جاده داشت یک جاده‌ی بالا و یک جاده پایین که خودمان زده بودیم که در تیررس عراقی‌ها نباشیم. و از آن جاده رفتیم و از همان جزیره مجنون تا سی کیلومتری هویزه جسد بچه ها روی زمین افتاده بود و هیچکس هم نبود که به آنها کمک کند و تمام این سی کیلومتر از جنازه‌ی رزمندگان پر شده بود.
خاطره از زمانی که لشگر نصر اسیر گرفت!
ما گردان امام علی بودیم که از حمیدیه خوزستان به صورت مستقل آمده بودیم و اکثر بچه هایمان هم عرب زبان بودند. بچه‌های لشگر 5 نصر مشهد هم کنار ما بودند. مشخص نشد که چه کسی تابلوهای راهنمایی را کنده بود. بعد یه مدت زمان کوتاهی ما دیدیم بچه‌هایمان نیامده‌اند و خبری از آنها نیست. یک لحظه متوجه سر و صدا شدیم و صدای بیسیم و فریاد از لشگر مشهدی‌ها می‌آمد. هرکدام‌شان فریاد میزدند که چند اسیر گرفته‌اند. یکی می‌گفت پنج اسیر گرفتم، یکی می‌گفت 4 اسیر گرفتم و بعد آن زمان منافقین هم می‌آمدند و لب خط کشتار می‌کردند و می‌رفتند. خلاصه ما دویدیم به سمت‌شان و دیدیم مشهدی‌ها اشتباهی بچه‌های ما را گرفته‌اند و می‌زنند. قیافه های بچه های ما هم شبیه اعراب بود و هرچه به عربی می‌گفتند ما ایرانی هستیم کسی باور نمی‌کرد. که ما رفتیم و گفتیم اینها بچه های لشگر ما هستند و تازه فهمیدند چه اتفاقی افتاده است.
پنج تیر کلاشینکف را به شیمیایی ترجیح می‌دهم
آن زمان که بمباران شیمیایی رخ داد ما هیچ اطلاعاتی در مورد بمب‌های شیمیایی نداشتیم. من همین الان حاضرم پنج گلوله‌ی کلاشینکف بخورم ولی شیمیایی نشوم. متاسفانه بحث مهمی که جامعه ایثارگری با آن درگیر است بحث جانبازان ما هستند. جانباز نباید حتما نقص عضو باشد. جانبازان اعصاب و روان و شیمیایی درد بیشتری دارند متحمل می‌شوند و مرگ تدریجی را تجربه می‌کنند. جانباز که حتما نباید روی ویلچر باشد و یا بد لباس باشد که دیگران به فکر او بیافتند. جانبازان شیمیایی اصلا حال و روز خوبی ندارند و در حال تحمل شرایط هستند. من برای برون رفت از این شرایط راهکارهایی دارم که متاسفانه تاکنون کسی به این راهکارها توجهی نکرده است.